شعری که پنجره ندارد
ژوئن 28, 2011, 7:01 ب.ظ.
دستهبندی شده در: Uncategorized
دستهبندی شده در: Uncategorized
غروب
مرگ مغزی
و
این شهر در کما
– جدال جاده و شاعر-
این بحث نخ نما
-غروب پلهها
که دانه ، دانه جان میدهد
زیرِ
ایوان ِ آفتابگیر ِ لبخند ِ شما
یکی دو گام ستبر
روی تابوتهای سیمانی،
بر نعشِ اوراد ِ بیمایگان؛
-ولی نشد !
نمیشود که بمانی؟
و مرثیه
ناقوس
دیوار
،
میله ها
و رقص تو بر سایه – روشن تردیدِ این کلاویهها
…
بالا که میروی
یک گام ، حتا
نوید باران است
و مانده از این همه
کوک سپید دلتنگی
از پست ِاین جادهی سرمست؛
میپیچدش به خشم
-شاعر-
بر
بند
بندِ هر دو دست
و سروها
تا شده
آنسو ترک به روی زمین
یعنی تو نیستی
و ینک:
سیل نقطه چین ….
***
و دنگ
صدا ، گرفتگی بال بود
یا خنده های قفل
–در هر حال-
اینجا
دوساعتی گذشته از هزار و اندی سال
و در هوا
دوباره فقر باغچه
جوهر و انگشت
و مرده شهر
شهربند
شهر مشت،
غریب
تا میان شهر بادا باد
دو باره چند مرد و زن
کلاه جهل، عینک و مداد
دوباره تا همیشه دریدن
و ردی از انسان
و داغ حقارت
به رمز ما و شما ویشان
…و این خبر
که در خیابان ِکور ِ بی سرِ این بار رو سیاه ِ بی عابر
گریخته از کافه-مقبره
امروز
مومیایی شاعر
…
خرداد نود
2 دیدگاه


